امروز توی ایستگاه تاکسی یه دختری رو دیدم که خیلی زیبا بود. صورت خیلی معصومی داشت و یه لحظه حواسم کاملاً پرت شد. یه راننده داشت به من اشاره میکرد که اگه یه نفری بیا بشین راه بیافتیم. چند لحظه طول کشید تا فهمیدم چی میگه. همون موقع اون دختر خانوم از جلوم رد شد و من هم به مسیرم ادامه دادم و رفتم سوار تاکسی شدم. وقتی با تاکسی از جلوش رد میشدم نگاش میکردم، ولی نه به دید بد. میخواستم ببینمش. خیلی زیبا بود. گفتم نه به دید بد، چون واقعاً فکر بدی تو ذهنم نبود. حتی وقتی رد شدیم بازم بهش فکر کردم. به این فکر کردم که خوب نیست آدم انقد زیبا باشه.
قبلاً نمونه های آدمای خیلی زیبا رو دیدم. اصولاً زیبایی بهشون آسیب میزنه. یه نمونش رو سراغ دارم که از بس زیبا بود، خانوادش زیادی بهش توجه میکردن و سعی میکردن اون رو توی اجتماع تنها نذارن و این کار باعث شده بود این خانوم زیبا حتی حرف زدن هم بلد نبود.(مخصوصاً با جنس مخالف!) یا اصلاً فرضاً اگه زن خودم بخواد انقد زیبا باشه، من یه لحظه هم آرامش ندارم. همش نگران خواهم بود و نمیتونم بذارم تنها جایی بره. یا اصلاً وقتی با هم بریم بیرون از دست نگاه بقیه ی آدما دیوونه میشم!! فکر میکنم زیبایی باعث دردسره. یادم باشه زن خیلی خوشگل نگیرم!!!!!
مربوط به موضوع های: دست نوشته | بر چسب ها: ازدواج, جنسی, زن, زندگی, زیبایی, شریک
